درمانگری مولانا برای فکرهای آشفته

درمانگری مولانا برای فکرهای آشفته این روزهای ما

معرفی ابرمهارت‌های مورد نیاز کسب و کارهای نوین از نظر مولانا

مقدمه:

براستی چرا این روزها مشوش و نگرانیم؟ چرا با اینکه همیشه در حال کار تلاشیم ولی بازهم احساس رضایت نمی‌کنیم؟ چگونه است که با پیمودن مسیر موفقیت تحصیلی و شغلی؛ باز هم احساس می‌کنیم ناموفقیم؟ چرا با اینکه مهارت‌های جدید و تاپ را یاد گرفتیم ولی بلد نیستیم از این توانایی‌ها در جای درست و مکان مناسب استفاده کنیم؟ چرا با این همه تلاش و تخصص در فضای کاری و فعالیت‌های اجتماعی باز هم احساس پوچی و بیهودگی می‌کنیم؟

سوال اساسی اینست که چکار کنیم که حس رضایت و مفید بودن را همراه با کار وتلاش؛ با تمام وجود حس کنیم و بدور از این آشفتگی‌های روزانه، عاشق زندگیمان شویم.

مولانا در مورد ذهن‌های آشفته و احساس ناخوشی اینروزهای ما، و به سرانجام نرسیدن کارهای ‌ما، تلنگر محکمی به ما میزند! و با موشکافی دقیق می‌گوید:

«شاید مسیر را اشتباهی داری میروی؛ شاید اصلا هدفی که برای خودت مشخص کرده‌ای هدف واقعی تونیست. بلکه گِره‌های کوری بر گونی خالی زندگیت هستن که با چنگ و دندان در حال باز کردن آنهایی! »

 صفا و سادگیِ نفسِ انسان از دیگاه مولانا

مولانا خیلی زیبا و متفکرانه این تشویش و آشفتگی را به یادمان می‌آورد و گوشزد می کند که این تشویش و آشفتگی از فکرت ما برمی‌خیزد؛ نه از بیرون اطراف ما! و بعد از معرفی این فکرهای آشفته چقدر زیبا و ساده رازگشایی و کلید سازی می کند.

هدف‌های زندگی یا گِره‌های کور بر گونی خالی!

عُقده را بگشاده گیر ای مُنتهی / / عقده یی سخت ست بر کیسۀ تهی

معنی شعر: ای کسی که در عرصۀ تفکراتِ زائد و کارافزا ماهرانه گِره می گشایی . این گِره‌هایی را که می گشایی مانندِ آن گِره‌ای بدان که بر کیسه ای خالی زده شده و تو با زحمت آن را می گشایی!

 زندگی ما آدما شده مثل یک گُونی با گِره‌های کور، که تمام وقت زندگی را صرف باز کردن این گِره‌ها کرده‌ایم که متاسفانه تو این گونی یا خالیه و یا درونش چیز بدرد بخوری نیست. بقولی سر قبری گریه می‌کنیم که درونش مرده‌ای نیست!

گِره‌های کور بر گونی خالی

90 درصد هدفای ما، همان گِره‌های کور بر گُونی خالی‌اند!

در گُشادِ عقده ها گشتی تو پیر / / عقدۀ چندی دگر بگشاده گیر

معنی شعر: تو در راهِ گشودنِ گِره‌ها پیر و فرسوده شده ای . فرض کن که چند مشکل و معضلِ دیگر از این نوع را گشودی .

تو این مسیر زندگی گِره‌های زیادی را باز کردی. گِره‌هایی چون قبولی دوره دبستان، ممتاز شدن در دوره راهنمایی، دیپلم گرفتن، عبور از کنکور، مقام‌های ورزشی، فیتنس، استایل جذاب، اخذ مدرک لیسانس و بالاتر، ازدواج، بچه دار شدن و خرید موبایل، ماشین، خونه، آشپزی، پول، شغل و … با باز کردن این گِره‌ها ‌داری پیر می‌شوی! تا کی میخواهی خودت مشغول باز کردن این گِره‌ها بکنی. فکر می‌کنی چند تا از این گِره‌ها را میتوانی تا آخر عمرت باز کنی.

مولانا خیلی واضح و قاطع به می‌گوید: آیا ماموریت تو فقط باز کردن این گِره‌هاست یا هدفی بزرگتر و ماموریتی ماندگارتر هم داری؟ آیا تو فقط پا بدنیا گذاشتی تا یک مسیر سطحی و کلیشه‌ای را طی کنی؛ یا مسیری که چیزهای جدیدتر و ارزشمندتر بیاموزی با آدمای بیشتر و متفاوت‌تر سرو کله بزنی، محیط‌های متنوع‌تر و تجربه‌های ناب را بچشی و از آن سیراب گردی! آیا استعداد درونی تو همین است که دنبالش هستی یا تو برای کارهای دیگری ساخته شده‌ای که میتواند ترا ماندگارتر کند.اصلا آیا این گِره‌ها؛ از گِره‌های اساسی و درونی تو است. یا بازیچه شده‌ای!. بازیچه‌ی دیگران، تبلیغات رسانه‌ها، عقده‌های خانواده، معلمانت و … .

متاسفانه پدرانمان هم این جسارت را نداشتند که زندگی خود را با ایده و تفکرات خودشان بنا کند فقط به پیشنهاد پدرش یا دایی‌اش ازدواج کرد.  البته مادرمان هم شاید عاشق پسر همسایه بوده است ولی در برابر همان دیگرانی که برایت گفتم کوتاه آمد و با پسر فلان حاجی پولدار ازدواج کرد؛ و توجیه قشنگی داشت « کسی به حرف ما خانم‌ها گوش نمی‌داد …» یا بدتر ازآن میگه من فقط بخاطر پدرم تن به ازدواج دادم!

هدفای تو از جنس فرومایگان است یا سعادتمندان!

عقده یی کان بر گلویِ ماست سخت / / که بدانی که خسی یا نیک بخت ؟

معنی شعر: گِره‌ای بر گلویِ ما سفت و محکم بسته شده است و آن گره اینست که آیا تو فرمایه ای یا سعادتمند.

مولانا در فیه مافیه می گوید : « اکنون همچنین علمایِ اهل زمان در علوم ، موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلّق ندارد بغایت دانسته اند و بر آن احاطتِ کُلّی گشته و آنچه مهم است و به او نزدکتر از همۀ آن است ، خودیِ اوست و خودیِ خود را نمی داند . همه چیز را به حِلّ و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست . این حلال است و یا حرام است . خود را نمی داند که حلال است و یا حرام ، جایز است یا ناجایز ، پاک است یا ناپاک ( فیه ما فیه ، ص 17 ) .

خودشناسی، ابرمهارت‌ زندگی؛ در هزاره سوم …

مولانا بعد از این‌که به ما گوشزد می‌کند که خودت را بر باز کردن گره‌های کور برگُونی خالی درگیر نکن؛ زیرا تو برای ماموریت بزرگتری خلق شده‌ای و برای اینکه در این مسیر به هدف اصلی برسی فقط و فقط نیاز به یک ابرمهارت داری و آنهم شناخت خودت است.

حَلِّ این اِشکال کُن ، گر آدمی / خرجِ این کُن دَم ، اگر آدم دَمی

اگر واقعاَ انسانی این مشکل را حل کن . یعنی از طریقِ خودشناسی ، سعادت و شقاوتِ خود را تشخیص بده . و اگر از حقیقت و جوهرِ انسانی برخورداری عمرِ خود را صرفِ حلِّ این مشکل بکُن.

حدِّ اعیان و عَرَض دانسته گیر / حدِّ خود را ، دان ، که نَبوَد زین گُزیر

چون بدانی حدِّ خود ، زین حد گُریز / تا به بی حد در رسی ای خاک بیز

عمر در محمول و در موضوع رفت / بی بصیرت ، عمر در مسموع رفت

هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر / باطل آمد ، در نتیجۀ خود نگر

معنی 4 بیت بالا: فرض کن تعریفِ جوهر و عَرَض را هم دانستی . تو خود را بشناس که چاره ای از آن نیست. ای اندیشور، هر گاه حدِّ خود را شناختی می توانی از این حدودِ تنگِ دنیای مادّی بگریزی و به عالَمِ بیکران معنویّت برسی. ای صاحبِ قیل و قال ، عمرِ نازنینِ خود را صرفِ یک مشت لفظ کرده‌ای و بدان می بالی . در حالی که هنوز به حقیقت نرسیده‌ای. هر دلیلی که بی نتیجه و بی حاصل باشد قهراَ باطل است . اینک به نتیجه و حاصل خود نگاه کُن . یعنی وقتی دلیلِ بی حاصل را باطل می دانیم نباید عمرِ خود را صرفِ آن کنیم . پس شایسته است که به نتیجۀ وجودِ خود بنگریم که حق است و یا باطل . و بی جهت عمرِ خود را صرفِ قیل و قالِ باطل نکنیم .

ابرمهارت‌های زندگی و کسب و کار از نظر مولانا ( برداشت شخصی من)

موضوع هدفگذاری و هدفمند بودن همیشه برای آدما مهم بوده است و همیشه معلمان، کارآفرینان و افراد موفق بر مسئله هدف‌گذاری تاکید خاص داشته‌اند. هر چند این موضوع در سال‌های اخیر بیشتر تاکید و گاها افراط هم شده است.

کارآفرینان و مدرسان بزرگی چون: زیگ زیگلار، جیم ران، آنتونی رابینز و برایان تریسی؛ تعیین هدف را بالاترین مسیر رشد فردی و موفقیت دانسته‌اند و به صراحت عنوان می کنند که بدون داشتن هدف هرگز دستاوردی نخواهی داشت هر چند که مایکل گربر سیستم‌سازی را مقدم بر هدفگذاری می‌داند. هم‌چنین آدام گرانت در کتاب نوآفرینی خلاقیت و نوآفرینی را عامل شکوفایی فردی و موفقیت افراد و گروه‌های استارتاپی می‌داند!

اما مولانا از هدفگذاری مهمتر و اساسی‌تر، خودشناسی را می‌داند وبا صراحت این سوال را از ما می‌پرسد که آیا هر هدفی، هدف واقعی و اصیل است یا همان گُونی با گِره‌های کور است که در عین حال که چیز باارزشی درونش نیست ما را بخود مشغول کرده است.

البته بهتر است سوالم را این‌طور مطرح کنم: قبل از تعیین هدف، چکار کنم که استعداد درونی خودم رابشناسم و با توجه به ارزش‌ها و استعداد درونی خود هدفگذاری کنم و چگونه این مسیر را درست انتخاب کنم؛ که بعد از رسیدن به هدف مورد نظراحساس رضایت و موفقیت داشته باشیم یا اگر در مسیر راه متوجه اشتباه هدفگذاری خود شدم شهامت تغییر مسیر را داشته باشم؟

الف) مولانا برترین مهارت را « خودآگاهی » می داند

عقده یی کان بر گلویِ ماست سخت / که بدانی که خسی یا نیک بخت ؟

حدِّ اعیان و عَرَض دانسته گیر / حدِّ خود را ، دان ، که نَبوَد زین گُزیر

خودآگاهی دید دقیقی از مهارت‌ها ، توانایی‌ها و کاستی های به ما می‌دهد. خودآگاهی ما را ترغیب می کند تا خود را با اصالت و صداقت بیشتری رهبری کنیم؛ و به نوبه خود ، دیگران را بهتر بشناسیم و حتی بهتر هدایت کنیم.

تیم‌هایی که دارای خود آگاهی بالایی هستند تصمیمات بهتری می گیرند ، بهتر با یکدیگر تعامل می کنند و تنش ها و درگیری ها را به طور مؤثر مدیریت می کنند. اما سوال اینست که ایا این خودآگاهی چگونه بدست می‌آید و چند درصد مردم از این ابرمهارت برخوردار هستند. طبق گفته دکتر « تاشا یوریچ » 90٪ از مردم معتقدند که خودآگاه هستند اما تنها 15٪ از آنها واقعاً خودآگاه هستند. این شکاف اساس بسیاری از مشکلات در زندگی ومحل کار ماست.

دایره گسترده خودآگاهی

خودآگاهی بقول مولانا ابرمهارت است و این ابرمهارت براحتی بدست نخواهد آمد بلکه باید همراه با زمان، تلاش و شاگردی کردن در مسیر زندگی و کار بدستش آورد. برای راحتی درک موضوع بصورت طبقه‌بندی چارچوب آن را مشخص کردم.

خود را بشناسید: خودآگاهی فقط دیدن خودمان نیست ، بلکه نحوه دید دیگران را نیز به ما نشان می دهد. خود آگاهی نقاط کانونی ما را به نقاط روشن تبدیل می کند.

خودپذیری باعث افزایش عزت نفس می شود ، بنابراین تضاد با اعضای خانواده، دوستان و همکاران را کاهش می دهد.

پذیرش واقعیت: اکثر مردم در جنگ با واقعیت هستند. آن‌ها به جای قبول آنچه اتفاق می افتد ، آن را انکار می کنند. ما نمی توانیم آنچه در جهان اتفاق می افتد را تغییر دهیم ، اما می توانیم نحوه واکنش مان را به اتفاقات متمرکز می‌کند نه آنچه باید اتفاق می‌افتاد.

وقتی در برابر اتفاقات مقاومت می‌کنیم ، قفل می‌کنیم. ولی وقتی واقعیت را می پذیریم، در برابرش عکس العمل مناسب نشان می‌دهیم.

همدل‌تر باشیم: خانواده‌ها، تیم‌ها و سازمان ها از کسری همدلی رنج می برند. این بر همکاری و کار تیمی تأثیر می گذارد. ناتوانی در خروج از آنچه برای خود اتفاق می افتد ، توانایی گوش دادن و درک نظرات دیگران را کاهش می دهد. همدلی برای پذیرش تنوع تفکر و پیشرفت در تغییر بسیار مهم است.

ب) دومین مهارت برتر از دیدگاه مولانا؛ خلاقیت است

یک واقعیت جدید نیاز به یک روش جدید برای تفکر دارد. همانطور که آلبرت انیشتین گفت ، “ما نمی توانیم مشکلات خود را با همان سطح تفکری که داریم حل کنیم.”

عمر در محمول و در موضوع رفت / بی بصیرت ، عمر در مسموع رفت

هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر / باطل آمد ، در نتیجۀ خود نگر

خلاقیت چیزی بیش از ایجاد ایده های اصلی است. این در مورد کشف راه های جدید برای حل مشکلات است. همانطور که قبلاً نیز اشاره کردم ، باید از تفکر باینری رها شویم. خلاقیت در مورد ادغام نیروهای مخالف از طریق رویکرد “بله” و “همانطور که در اینجا نوشتم” است.

به طور مشابه با خودآگاهی ، آموزش رسمی و شرکتی خلاقیت را تشویق نمی کند (یا آموزش نمی دهد).

بداهه نوازی: ایستگاه فضایی بین المللی متوجه افت فشار شد. واکنش فوری یکی از فضانوردان این بود که شکاف را با انگشت خود وصل کنید تا از نشت هوا بیشتر به فضا جلوگیری شود. قبل از اینکه خدمه سوراخ را با سیلانت مناسب سوراخ کنند ، مقداری هوای اضافی را نجات داد. این مثال اهمیت سازگاری با غیر منتظره ها را نشان می دهد – بداهه نوازی یافتن راه حلی برای مشکلی است که قبلاً با آن روبرو نشده بود.

توانایی فکر کردن روی پایتان به شما در حل مشکلات غیر منتظره کمک می کند.

حل مسئله: پیچیدگی مشکلات امروز نیاز به گسترش تفکر شما دارد. بیشتر مدیران “متفکران سطح 1” هستند ، آنها از در نظر گرفتن سایر دیدگاه ها ، روندهای تفکر یا استدلال خودداری می کنند. موضوعات پیچیده به آنچه دانیل کالمن ، برنده جایزه نوبل ، آن را عمیق اندیشیدن می خواند ، نیاز دارد – رویکردی آهسته ، آگاهانه ، متمرکز و تأمل برانگیز برای حل مشکلات پیچیده.

نوآوری: بسیاری از سازمان ها با یک ذهنیت یقین به نوآوری نزدیک می شوند – آنها معتقدند که روند صحیح می تواند راه حل مناسب را کشف کند. با این حال ، نوآوری نیاز به یک طرز فکر جدید دارد – برای پذیرش آزمایش بیش از کمال ، همدلی نسبت به خود ، و انجام برنامه ریزی بیشتر. بیشتر ابتکارات نوآوری شرکت ها به دلیل تمرکز بر روی فرآیند شکست می خورند ، اما در مرحله اول قادر به سازگاری با فرهنگ خود نیستند.

اگر نمی توانید در ابتدا طرز فکر را تغییر دهید ، نمی توانید نتایج جدید ایجاد کنید.

ج) سومین ابر مهارت از دیدگاه مولانا

غلبه بر شکست بیشتر از اینکه ذهنیت داشته باشد نیاز دارد – آزمایش مداوم می تواند به تیم شما آسیب برساند. به همین دلیل است که بیشتر مردم پس از چند تلاش تسلیم می شوند. توماس ادیسون گفت: “نتایج! چرا ، مرد ، من نتایج زیادی کسب کردم! من هزاران چیز را می دانم که کار نمی کنند. “

بعضی ها می گویند ادیسون خیلی سرسخت بود. دیگران که او یک نگرانی فوق العاده ای داشت. با این وجود ، تاب آوری یک مهارت فراشناختی است که می تواند توسعه یابد.

آزمایش: قبل از ایجاد یک لامپ لامپ عملی ، توماس ادیسون صدها “اشتباه” را به دست آورد. آزمایش با زندگی در عدم قطعیت ثابت لازم است. برای اطمینان از مغز ما سیم کشی شده است – وقتی جوابی را نمی دانیم ، از گمانه زنی ها برای پر کردن شکاف استفاده می کنیم.

آماده سازی تیم شما برای پذیرش عدم قطعیت نیاز به بازگرداندن مغز آنها دارد.

غلبه بر عدم موفقیت: انعطاف پذیری ظرفیت بالا رفتن از سختی است. وقتی چیزی پیش می رود ، شما باید کنترل کنید و نه اینکه اجازه دهید اوضاع را کنترل کنید. افکار ما ، نه رقیق ، درک و رفتار ما را شکل می دهند. پشتیبانی و مربیگری برای ایجاد انعطاف پذیری بسیار مهم هستند – آموزش معکوس می تواند اعضای تیم شما را در حمایت از همدیگر یاری دهد.

بیاموزید: اشتباه کردن ابزاری برای رسیدن به هدف است – سازمانها باید دروس را جشن بگیرند ، نه اشتباهات. وقتی بیشتر از همه می پرسم وقتی از مشتری می پرسم خطای اشتباه آنها چیست.

چهارمین ابرمهارت: عمیق شدن . ماندن یعنی سکون؟

آیا ماندن در یک شرکت و کار کردن در آن به معنی سکون و فسیل شدن است یا تغییر دائم کار و هر روز تجربه ای جدید کسب کردن؟ این سوال را از وقتی دانشجو بودم از خودم می پرسیدم و البته به خودم می گفتم من آدم تنوع طلبی هستم و دوست دارم هر روز به تجربه جدیدی داشته باشم، پس من باید به صورت متغیر کار کنم. وارد بازار کار که شدم بعد از چند بار تغییر شغل و از این شرکت به آن شرکت رفتن، غالبا مورد شماتت اطرافیان بودم. به همین دلیل هم تصمیم داشتم در شرکت مشاوره کار کنم که هر روز پروژه های جدید را داشته باشم که این هم به دلیل عدم توانایی در پرداخت حقوق مناسب برایم مقدور نبود. اما حالا بعد از گذشت چند سال برداشت های متفاوتی به دست آوردم.
تغییر و تنوع طلبی و به دست آوردن تجربه خوب است و پسندیده تنها یک مشکل دارد که باعث می شود آدم سطحی بار بیاید. وقتی به عنوان مشاور به سازمانی وارد می شوی شناختت از سازمان به همان اندازه حضور و رابطه محدود می شود و اگر بخواهی سیستمی ایجاد کنی و تغییری بدهی ممکن است هیچ وقت ابعاد تغییر را درک نکنی و دائما برای خودت پروژه انجام داده باشی ولی این که چند تا از آن ها اثربخش بوده اند برای من جای تردید دارد.
یک بار یکی از استادان دانشکده مدیریت برایم تعریف می کرد که او هم به همین نتیجه رسیده است و قصد دارد برای رسیدن به یک ابر مهارت (Meta Skill) همه وقتش را به عنوان یک مشاور در یک سازمان متمرکز کند تا یک فرآیند بهبود و تغییر را در راستای انجام پروژه در آن سازمان مشاهده کند و معتقد بود که این کار بیشترین یادگیری را برای یک مشاور دارد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت + هجده =